اينجا محل رويش گل سرخ است، اينجا محلي است براي فرياد زدن از زمانه و روزگاري كه ميگذرد، گل سرخ بارها شكسته و چيده و روييده است ، آنچه مانده عطر و بويي است از يك قلب سرخ و دلي سرشار از عشق....براي بودن بايد نفس كشيد، بايد حرف زد، پس چون حرف ميزنم، هستم و رويش دارم....

me

درباره خودم
ارسال پيام
تصاوير



آرشيو

نوشته هاي قبلي

Reads
 


دوستان و آشنايان

همدانيا شير خدان
پاس همدان
در کلبه ما
پشت دريا
احسان و هزاره سوم
قطعه گمشده
همدان نيوز
تنها آنها كه مرده اند ز مرگ نميترسند
از خود مكن كناره
سيزده بدر
عاليجناب نويسنده
چهار فصل


.....




 RSS

 

 
پنجشنبه 31 مرداد 1387

هر طايفه‌اي بمن گماني دارد / من زان خودم، چنانكه هستم هستم





نه طريق دوستانست و نه شرط مهرباني
که به دوستان يک دل سر دست برفشاني
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گويي تو بدين شکردهاني
نفسي بيا و بنشين سخني بگو و بشنو
که به تشنگي بمردم بر آب زندگاني
غم دل به کس نگويم که بگفت رنگ رويم
تو به صورتم نگه کن که سرايرم بداني
عجبت نيايد از من سخنان سوزناکم
عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشاني
دل عارفان ببردند و قرار پارسايان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معاني
نه خلاف عهد کردم که حديث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در ميان جاني
اگرت به هر که دنيا بدهند حيف باشد
و گرت به هر چه عقبي بخرند رايگاني
تو نظير من ببيني و بديل من بگيري
عوض تو من نيابم که به هيچ کس نماني
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگويم
که هنوز پيش ذکرت خجلم ز بي زباني
مده اي رفيق پندم که نظر بر او فکندم
تو ميان ما نداني که چه مي‌رود نهاني
مزن اي عدو به تيرم که بدين قدر نميرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگاني
بت من چه جاي ليلي که بريخت خون مجنون
اگر اين قمر ببيني دگر آن سمر نخواني
دل دردمند سعدي ز محبت تو خون شد
نه به وصل مي‌رساني نه به قتل مي‌رهاني


سعدي





بعضيا ميگن دوستي يه جور قرارداده که مهلت تموم شدنش معلوم نيست ولي هر آن ممکنه تموم بشه، يعني کافيه از اين خيابون دوطرفه ديگه از يه طرفش ماشين نياد اون وقت تبديل ميشه به يه خيابون يه طرفه اي که فقط يه طرفش کار ميکنه، اگه يه چيزي بالانس نباشه حتماً يه وري ميشه و همون موقع شايد خود به خود اين قرارداد فسخ ميشه. اما بعضي وقتا هم يه کارا يا يه رفتارهايي هم پيش مياد که مثل رسيدن به يه بن بست ميمونه، شايدم ما آدما بلد نيستيم از اون بن بست عبور کنيم. خوب حالا که حسابي قاطي پاتي شد اينو ميخوام بگم که وقتي قلب آدم يه جورايي ترک ميخوره يا ميشکنه ممکنه بعضي وقتا خوب بشه ولي يه وقتايي هم هست که ديگه هيج کاريش نميشه کرد. دوستاني داشتم که با رفتاراشون يا کاراشون ديگه خود به خود از نظرم افتادن با اين حال، زياد تلاش کردم که اين حس از بين بره و بعضي وقتام نرفته. حالا نميدونم تاوان اين از دست دادنا چي ميتونه باشه، ممکنه واسه بعضيا تکرار خاطرات اذيتشون کنه و واسه بعضياي ديگه هزينه هاي عاطفي، روحي يا مالي باشه.
توي يه ورزش که داري با يه جمعي بازي ميکني تا وقتي که بازي باعث خشونت نشه يا کسي صدمه نبينه خيلي خوبه و حسابي هيجان داره و همه چي به خوبي داره ميگذره، ولي اگه خشونت يا شيطنتي وارد بازي بشه بعدش ادامه دادن بازي اصلاً فايده نداره و اين جور وقتا ميشه چند نفري رو اخراج کرد حتي از مربيان يا تماشاگرهايي که شلوغ مي کنند، اما توي زندگي واقعي هميشه به اين راحتيا نيست. به هر حال دوستان از دست رفته و شايد به نوعي مردگان متحرک نيز کم نيستند اما شايد گلهايي نيز گاه اضافه شوند و بيايند و بروند...


گر من ز مي مغانه مستم، هستم
گر كافر و گبر و بت پرستم، هستم
هر طايفه‌اي بمن گماني دارد
من زان خودم، چنانكه هستم هستم


مي خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز كفر و دين، دين منست
گفتم بعروس دهر: كابين تو چيست؟
گفتا: دل خرم تو كابين منست


من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده، كشيد بار تن نتوانم
من بندة آن دمم كه ساقي گويد:
«يك جام دگر بگير» و من نتوانم


خيام



رويش شکوفه هاي آلبالو توي مرداد ماه در باغ آقاي پدر

اين تابستون نيز همچون سابق بر اين، داغ و پرسرعت گذشت. البته شهريور رو ديگه نميشه به حساب تابستون گذاشت چون کلي سمينار و ارائه پروژه هست که همين جوري پر ميشه و شروع ترم تحصيلي از 23 شهريور. توي ايام گذشته به قدري ايمني مصنوعي خوندم که با زيست شناسي خونده هاشم ميتونم درس بدم، مابقي کارا هم که به همين منوال کم و زياد فقط اين NLP مونده ! در يکي از روزهاي تابستوني مهدي تيک، استاد صدر، شهاب داغان و آرش توپول اومده بودن همدان، شب با هادي و پرهام و ثنا در باغ ثنا جمع شديم، از خورد و خوراک و تنقلات و حرکات موزون شادي آور که چيزي نگويم تا پاسي از شب از اوضاع و احوالمان گفتيم و از گذشته و آينده متصوره صحبت شد. گاهاً ديدگاهامون نسبت به خيلي از مسائل عوض شده بود، به اين حرفها خاطرات سربازي هادي و ثنا و تجربيات بقيه در دوره کارشناسي ارشد اضافه شده بود.
در راستاي سفرهاي تابستاني سروش به آمستردام رفته و چند روزيست که به قول خودش تور اروپاگرديش (Euro trip) شروع شده و هر روز يک عدد عکس ناقابل از آن ديار غربت اندرون بلاگ 360 قرار مي دهد تا دل دوستانش را به آب اندازد. من نيز عازم زنجان هستم تا در يک کنفرانس علمي به ارائه مقاله پرداخته تا شايد در آينده درهاي بهشتي نيز به روي ما باز شود. از گرماي تابستان گفتم ولي اينم بگم که با اينکه يک ماهي از تابستون مونده چند روز پيش به همراه اقوام فاميلي بر روي پشت بام ساختمان باغ، غروب هنگام از شدت سرما به خود لرزيديم و شمارش لباس هاي اضافه شده به 2 يا 3 هم رسيد و ذکر اين نکته بسي واجب است که از قديم گفتن باد 50 که به همدان برسه اول گردوها ميرسه بعدش ديگه هوا يواش يواش خنک و سرد ميشه و بادهاي سرد همدان هم که براي خودش حکايت خاصي داره.
در پايان از کامنت گذاران محترم و نظردهندگان نازنين تقاضا مي شود چنانچه نظراتشان قابل پاسخ و يا نظرتشان لازم به تشکر است، اگر زحمتي براي انگشتان توانمندشان نيست ايميل خود را نيز در هنگام ارسال نطر در کادر مربوطه قرار دهند.


اگر تو
روي نيمکتي
اين سوي دنيا،
تنها
نشسته اي
و همه ي آنچه نداري
کسي است...‏
شايد آن سوي دنيا،
روي نيمکتي ديگر
کسي نشسته است
که همه ي آن چه ندارد...تويي
....
.
.
نيمکتهاي دنيا را
بد چيده اند...
ابوالفضل



دو قلو زادگان سرکار خانم Angelina Jolie و جناب آقاي Brad Pitt

روزى يک استاد دانشگاه شاگردان خود را به مباحثه طلبيد. او در کمال اعتماد به نفس از دانشجويانش پرسيد: آيا خداوند همه موجودات را آفريده است؟
يکى از دانشجويان با شجاعت پاسخ داد: بله.
استاد پرسيد: هر موجودى را؟
دانشجو جواب داد: بله هر آن چه را که وجود دارد.
استاد گفت: در اين صورت اين جمله که خداوند شيطان را هم آفريده، درست است. چرا که شيطان هم وجود دارد.
دانشجو نتوانست به اين پرسش پاسخ دهد و ساکت ماند.
استاد با حالتى حاکى از احساس خشنودى با خود اين طور انديشيد که بار ديگر توانسته است اثبات کند که ايمان و اعتقادات مذهبى چيزى جز افسانه نيست.
در همين حال ناگهان دانشجوى ديگرى دست بلند کرد و پرسيد: استاد آيا سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد. آيا تو تا به حال سرما را احساس نکردى؟
دانشجو با کمال احترام پاسخ داد: استاد در واقع سرما وجود ندارد. بر پايه نتايج دستاوردهاى دانش فيزيک، سرما در واقع عبارت است از فقدان کامل يا غيبت کلى گرما. يک شىء را تنها زمانى مى‌توان مورد مطالعه قرار داد که انرژى از خود ساطع کند و انرژى هر جسم به صورت گرما ساطع مى‌شود. بدون گرما اشياء ساکن و فاقد نيروى جنبش هستند و نمى‌توانند از خود واکنش نشان دهند. اما سرما وجود ندارد. ما خود واژه سرما را ابداع کرده‌ايم تا پديده فقدان گرما را به کمک آن توصيف کنيم.
دانشجو در ادامه پرسيد: تاريکى چطور استاد؟ آيا به نظر شما تاريکى هم وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.
دانشجو باز گفت: شما بازهم اشتباه مى‌کنيد استاد. تاريکى نيز چيزى جز فقدان کامل نور و روشنايى نيست. از نظر فيزيکى مى‌توان نور و روشنايى را مورد مطالعه قرار داد اما تاريکى را خير. اگر نور را از منشور عبور دهيم، رنگ‌هاى گوناگونى براساس طول موج امواج نورانى از آن خارج مى‌شود. تاريکى نيز عبارتى است که ما از آن براى توصيف حالت فقدان نور استفاده مى‌کنيم.
در پايان دانشجو از استاد پرسيد: شيطان چطور؟ آيا شيطان هم وجود دارد؟
خود وى ادامه داد: شيطان نيز بر غيبت خداوند در دل انسانها و حالت دورى از عشق، بخشش و ايمان دلالت دارد. عشق و ايمان همانند نور و حرارت هستند. اين دو وجود دارند و فقدان آنها است که شيطان نام گرفته.
اين بار نوبت استاد بود که حرفى براى گفتن نداشته باشد.
نام اين دانشجو آلبرت اينشتين بود.


و حکايت اين شبها با صداي سوزناک داريوش رفيعي و اين شعر از زنده ياد تورج نگهبان


روزگاري اي آشناي من
همزبان من بودي شب همه شب
دلفريب من دلرباي من
مهربان من بودي شب همه شب
گذشته ها رفت و دگر نمي آيد
کو آن ياري ها ؟
مهر و دلداري ها ؟
که جانم بياسايد ؟
گذشته ها رفت و دگر نمي آيد
زين پس زاري ها
شب ها بيداري ها
غمي بر دل افزايد
مستي و بي خبري
به کجا به کجا شد ؟
بي خبر از تو کنون
دل خسته چرا شد ؟
زان همه بگذشته ما
خاطره اي مانده به جا
صحبت و مستي کو ؟
لذت هستي کو ؟
کجا شد قرارم ؟
دريغا بهارم کو ؟
جز تو که چون جاني
شمع شبستاني
نگاري که دل را به دستش سپارم کو ؟
خاطره تو به جا بود اين شبها
بي تو دگر منم و غم تو تنها
شراب آرزوها اي شب به ساغرم کو ؟
نگاه گرم و گويا امشب برابرم کو ؟
دگر چه مي خواهم من
چو کشيده اي از بر من دامن



دنيا به اميد برپاست و انسان به اميد زنده است (دهخدا)


* هر چه بيشتر عمر ميکنم بيشتراطمينان پيدا ميکنم که تفاوت عمده انسانها، تفاوت بين ضعيف و قوي، بين انسان بزرگ و کوچک ميزان توانايي يا اراده استوار و خلل ناپذير آنهاست. به اين معني که انسان قدرتمند هنگامي که هدفي را براي خود مشخص مي کند دو راه بيشتر پيش رو ندارد: يا مرگ يا پيروزي.
(سِر توماس فاول باکستون)

* هر عادتي در ابتدا مانند يک نخ نازک است. اما هر بار که يک عمل را تکرار مي کنيم ما اين نخ را ضخيم تر مي کنيم و با تکرار عمل نهايتاً اين نخ تبديل به طناب ضخيم و بلندي ميشود که براي هميشه به دور فکر و عمل ما مي پيچد.
(اُريسون سووت ماردن)

* هيچ چيز به اندازه تمرکز انرژي روي تعداد محدودي از هدف ها به زندگي تان توان و نيروي بيشتر نمي دهد.
(نيدو کيوبين)


نوشته شده توسط عليرضا در تاريخ پنجشنبه 31 مرداد 1387 | نظردوستان (3)
 
يكشنبه 30 تير 1387

آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن - آينه صبوح را ترجمه شبانه کن





آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن
آينه صبوح را ترجمه شبانه کن
اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو
جام فلک نماي شو وز دو جهان کرانه کن
اي خردم شکار تو تير زدن شعار تو
شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
گر عسس خرد تو را منع کند از اين روش
حيله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن
در مثل است کاشقران دور بوند از کرم
ز اشقر مي کرم نگر با همگان فسانه کن
اي که ز لعب اختران مات و پياده گشتهاي
اسپ گزين فروز رخ جانب شه دوانه کن
خيز کلاه کژ بنه وز همه دامها بجه
بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن
خيز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا
مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن
چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت
چون تو خيال گشتهاي در دل و عقل خانه کن
هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر
آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن
شو چو کليم هين نظر تا نکني به طشت زر
آتش گير در دهان لب وطن زبانه کن
حمله شير ياسه کن کله خصم خاصه کن
جرعه خون خصم را نام مي مغانه کن
کار تو است ساقيا دفع دوي بيا بيا
ده به کفم يگانهاي تفرقه را يگانه کن
شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو
بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن
کهنه گر است اين زمان عمر ابد مجو در آن
مرتع عمر خلد را خارج اين زمانه کن
اي تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت
گر نه خري چه که خوري روي به مغز و دانه کن
هست زبان برون در حلقه در چه مي شوي
در بشکن به جان تو سوي روان روانه کن



دره سرسبز عباس آباد، مسير گنج نامه و کوه الوند - ثبت عکس از بالاي بام ساختمان باغ آقاي پدر توسط دکتر بهروز صديقي


پشيماني همون احساسيه که بعضي وقتا با تمام وجود ميخواي سرتو بکوبي به ديوار ! يعني بعضي وقتا يه جورايي درد بي درمان! و اتفاقيست که خيلي وقتا هيچ جوري نميشه جبرانش کرد، دقيقاً مثل اثرات چندباره خودکار روي يه کاغذ سپيد که اگه بارها پاک شده باشه، بعد از مدتي پاک کردنش منجر به پاره شدن کاغذ ميشه! يا توي مسائل عاطفي به قلب شکسته اي تعبير ميشه که بارها قطعه هاي اون به هم چسبونده شده ! اما با اين همه اوصاف اين جور وقتا چه کاري ميشه انجام داد؟ توي محيط Windows يا Word خيلي راحت ميتوني از Undo با يه کنترل + Z استفاده کني و همه چي برگرده يا حتي اگه بر اثر هر اشتباه و اتفاق ناگوار مهمترين فايلهاتم که پاک شد باز يه جوري ميتوني جبرانش کني! اما اما اما توي زندگي واقعي چيزي واسه Undo کردن وجود نداره و چيزي جز ملالت هاي گذشته نيست حتي بعد از گذشت سالها، آقو سعيد به عنوان يه مشاور بزرگ که روان شناسي زياد خونده ميگه: "اين جور وقتا بهترين کار اينه که با اين ذهنيت در تصميم گيري بعدي و شرايط حال حاضر استفاده نمود." دقيقاً ويژگي بارز يک سيستم يادگير که از گذشته تجربه کسب کنه! اما اگه اين حوادث ديگه تکرار نشه، ديگه ديگه چه کار ميشه کرد! به هرحال همه اينا رو گفتم که تو اين چند روز چند تا اتفاق کنار هم بر خوردن! اول از همه زماني بود که قبل از امتحان رباتيک توي فضاي سبز دانشگاه با گوش دادن چند آهنگ سعي در تقويت روحيه داشتم و از شانس در حالت تصادفي رفت روي آهنگ افشين سپهر (الهي نسوزي، تو گفتي بسوزم ...) که يه روزي اين آهنگو از يه دوست قديمي گرفتم و يه روزي هم عبدالقادر پيدا شد و وي را با خود برد. اپيزود دوم اين بود که بعد از اتمام کليه امتحانات و بعد از مدتها واسه شروع تماشاي فيلم ها با پيشنهاد آقو حميد به سراغ Oldboy رفتم که در ابتدا با روايتي همچون دانتيس در کنت مونت کريستو بس ديوانه کننده است و ذهن بيننده را مغشوش ميکند و بازي Min-sik Choi بس قابل تحسين و شاهکاره ! و در سکانسهاي پاياني به صورت خيره کننده عمق ندامت Dae-su Oh رو بعد از گذشت اين همه سال و اينکه حرفهايش چه تاثيراتي داشته و حالت وي در خواري با سگ شدن و پارس کردن و حتي با بريدن زبان توسط خودش که براي وي فايده اي هم نداره، مشاهده ميشه. به نظرم ساختار فيلم خيلي خوب کار شده بود، تدوين خاص و زيبا از فيلم که تقريباً هيچ سکانس اضافي ديده نميشه و موسيقي زيباتر اون ! به نظرم اگه تا به حال بهترين کار آسياي شرقي رو Spring, Summer, Fall, Winter... and Spring آقاي Ki-duk Kim ميدونستم، حالا با ديدن اين فيلم نظرم عوض شد. اما گذشته از اين حرفا امروز به اين فک ميکردم وقتي که بعد از مدتها پشيموني مياد سراغمون با اينکه تاوانش ممکنه گذشت زمان زيادي بوده باشه ولي ما به جاي نگراني بايد بسي خوشحال باشيم که بالاخره اينقدر تغيير داشتيم که نسبت به يک گذشته دچار پشيموني شديم !


الهي نسوزي، تو گفتي بسوزم
گذاشتي که هر شب به ره چشم بدوزم
من از گريه هر شب يه دريا مي سازم
همه زندگيمو به چشمات مي بازم
صداي دلم رو، تو نشنيده رفتي
خراب تو گشتم، کلامي نگفتي


تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم
تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم


يه شب عاشقانه برات گريه کردم
تو هرگز نديدي به لب آه سردم
تو با بي وفايي به خاکم نشوندي
من ساده دل رو به غربت کشوندي
نمي بخشمت من! ببين روزگارم
ببين از جدايي چه بر سينه دارم


تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم
تو را مي سپارم به دست خدايم
فقط او شنيده هميشه صدايم



هيچ چيز ارزشمندتر از امروز نيست (گوته)


* If You Born POOR It is not your mistakes, But if you die POOR it is your mistake. (Bill Gates)
* Once you choose hope, anything's possible. (Christopher Reeve)
* Most of the important things in the world have been accomplished by people who have kept on trying when there seemed to be no hope at all. (Dale Carnegie)
* Sanity may be madness but the maddest of all is to see life as it is and not as it should be (Don Quixote)
* Hope is like a road in the country; there was never a road, but when many people walk on it, the road comes into existence. (Lin Yutang)
* The road that is built in hope is more pleasant to the traveler than the road built in despair, even though they both lead to the same destination. (Marion Zimmer Bradley)
* Life without idealism is empty indeed. We just hope or starve to death (Pearl S. Buck)

15 ژوئن بود و من تا دو روز ديگر وارد سي سالگي مي شدم. وارد شدن به دهه اي جديد از دوران زندگيم نگران کننده بود، چون مي ترسيدم که بهترين سال هاي زندگيم را پشت سر گذاشته ام.
عادت جاري و روزانه من اين بود که هميشه قبل از سر کار رفتن، براي تمرين به يک ورزشگاه مي روم و هر روز صبح دوستم نيکلاس را در ورزشگاه مي ديدم. او 79 سال دارد و پاک از ريخت افتاده است. آن روز با او احوال پرسي کردم . از حال و هوايم فهميد که سرزندگي و شادابي هر روز را ندارم، به همين خاطر دليل آن را جويا شد. به او گفتم که وارد سي سالگي مي شوم و از اين امر نگرانم (با خود فکر مي کردم که وقتي به سن نيکلاس برسم به زندگي گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد!) به همين دليل از او پرسيدم: "ببينم، بهترين دوران زندگي شما چه زماني بود؟"
نيکلاس بدون هيچ ترديدي پاسخ داد: "جو، دوست عزيزم، پاسخ فيلسوفانه من به پرسش فيلسوفانه شما اين است :
وقتي که کودکي بيش نبودم و در اتريش تحت مراقبت کامل و زير سايه پدر و مادرم زندگي مي کردم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
وقتي که به مدرسه رفتم و چيزهايي ياد گرفتم که اکنون مي دانم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
هنگامي که براي نخستين بار صاحب شغل شدم و مسئوليت قبول کردم و به خاطر تلاشم حقوق دريافت مي کردم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
هنگامي که با همسرم آشنا شدم و عاشق او شدم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
هنگامي که جنگ جهاني دوم آغاز شد و من و همسرم براي نجات جانمان مجبور به ترک ميهن خود شديم، موقعي که با هم و صحيح و سالم، روي عرشه کشتي و عازم آمريکاي شمالي بوديم، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
هنگامي که پدري جوان بودم و کودکانم جلوي چشمان من بزرگ مي شدند، آن دوران بهترين دوران زندگي من بود.
و اکنون جو، دوست عزيزم، من 79 سال دارم. تندرستم، احساس نشاط مي کنم و زنم را به اندازه اي که روز اول ديده بودمش، دوست دارم و اين بهترين روزهاي زندگي من است.
(جو کمپ)



عکس ارسالي توسط فواد نازنين


نميدونم اينا که تو اتوبوسهاي بين شهري اين جوري مجذوب اين فيلمهاي آبگوشتي ميشن و آب از لب و لوچشه هاشون آويزون ميشه، اگه برن سينما چي کار ميکنن! اينو گفتم که بگم اين دفه تو سينما براي nمين بار با تموم شدن فيلم به سان تماشاچيان جشنواره شروع به کف زدن نمودم و ميان سکوت تاريک و سنگين جمع ميان سينما حکايت آن دوغ خورده با چنگال شدم و همون موقع تازه يادم افتاد که اينجا همدانه! جالبه که موضوع دو شلواره شدن اين آقايان پا به سن گذاشته و موضوعات خيانت داره يواش يواش نقل و نبات سينماهاي ايران ميشه، شايد موجي که با اومدن Unfaithful اومد هنوز تاثيراتش باقي مونده. Adrian Lyne با ساخت Indecent Proposal و ديگر فيلمهاي اين چنينيش نشون داده که ستايش عشق و اين گونه مسائل پيرامون عشق از دغدغه هاي وي ميباشد و جاي سوال و انديشه است که چرا Unfaithful آخرين کار اوست!؟ بگذريم اما همين آقو سعيد از متخصصان امور روان شناسي هفته پيش با ديدن اين فيلم (Unfaithful) حسابي تحت تاثير قرار گرفته بود که چنين و چنان. يا مصطفي با اون دل کوچکيش که از درگيري فکري چنين فيلمهايي مي هراسد، با پاک کردن صورت مسئله ديگر وقتي براي ديدن چنين فيلم هايي نمي گذارد. از اين چنين فيلمهايي نمونه هاي خوبي هم وجود داره، Damage عشق ويرانگري است که پدر ناخواسته عامل مرگ پسرش مي شود و مانايي آن کوتاه لحظات در کل لحظات زندگي استاد به جاي ميماند. به گونه رمانتيک تر و ظريفتر در In the Mood for Love با فرهنگ و آداب آسياي شرقي که گاه به رفتارهاي اجتماعي ما نيز نزديک است و آهنگ زيبايش که توي وبلاگ شنيده ميشه، يا به حالت فلسفي با ديالوگهاي خاص و سنگين و پر معنا در Eyes Wide Shut که گاه برخي از جملات جاي تامل فراواني دارد، نوع فانتزي همراه با اتفاقات و رنگ و لعاب دنياي مدرن امروزي در Closer ديده ميشه، Woody Allen با کارهاي مختلف خودش همواره چالش ذهني خودش نسبت به عشق و مسائل مرتبط با آن نشون داده و در Match Point درگيري جبر زندگي و اختيارت در انتخاب راه و سرنوشت و پيامدهاي يک آشنايي رو به خوبي نشان ميده و سرنوشت نافرجام دخترک حامله و به واقع امتياز نهايي در يک اتفاق ساده! اما تنها عامل اصلي در Lost in Translation ، بر خوردن و قرار گرفتن دو هم زبان در ميان خيل عظيم انسانهاي ماشيني با زباني بيگانه جور ديگريست. و در نهايت به نظرم از همه کاملتر و زيباتر Don't Move آقاي Sergio Castellitto که در ايفاي نقشش به شخص ديگري اعتماد نکرده و خودش به خوبي بازي کرده، حوادثي که در کنار هم قرار ميگيرند، وصالي که با تلخي هر چه تمام تر به خاطر سقط ناقص و عفونت به جا مانده از آن، به مرگ Italia مي انجامد و ميرايي عشق در ذهن Timoteo ، به هر حال Don't Move رو خيلي دوست دارم و مخصوصاً که از سينماي ايتالياس، و اين چنين فيلمها به خاطر حس رمانتيک و خاص عاطفيشون، چالشهاي فکري و برخورد افراد مختلف با لباس هاي گوناگون نسبت به درگيريهاي ذهني خود و مسائل ديگري بسيار زيبايند و نسبت به اثري که روي بيينده ميگذاره رو خيلي دوست دارم.



و اين شبهاي کوتاه و ساکت که با صداي شهرام ناظري و اين شعر مولوي آرام ميگيرم !


پيدا شدم
پيدا شدم
پيدا شدم
پيداي ناپيدا شدم
پيداي ناپيدا شدم
شيدا
شيدا
شيدا شدم
شيدا
شيدا
شيدا شدم
شيدا شدم
شيدا شدم
من کوه بودم
من کوه شدم
من او بودم
من او شدم
با او بودم
بي او شدم
در عشق او چون او شدم
زين رو چنين بي سو شدم
زين رو چنين بي سو شدم
در عشق او چون او شدم
چون او
چون او
چون او شدم
شيدا
شيدا
شيدا شدم


نوشته شده توسط عليرضا در تاريخ يكشنبه 30 تير 1387 | نظردوستان (12)
 
     
   

| Home | Weblog | About | Research | Photoblog | Contact |